|
آشکارا نهان کنم تا چند .... دوست میدارمت به بانگ بلند
|
علاقه ی زیاد ... افکار پریشان ...
حالا که انگشتامو برات باز گذاشتم دونه دونه ... تا بتونی قلبمو لمس
کنی تا بتونی ببینی که چقدر زخمی شده نذار این دل شکستم از
دستت بیوفته چون دیگه مال من نیست ... همش مال توه.
ولی حیف که میدونم راه به تو رسیدن از کنارت میگذره.
کاش آخر این راه هم ...
این چند روزه رابطمون خیلی فرق کرده در عین حال که دوباره بعد
از این همه وقت دارم به آرزوم نزدیک میشم ولی دارم از خودم دور
میشم .
خیلی حساس شدم . وقتی کوچکترین حرکتی ازش میبینم با اینکه
به خودم میگم زمان میبره تا اونم منو بفهمه ولی بشدت تو خودم
میشکنم.
هر چقدر بیشتر میفهمم بیشتر میشکنم.
نمیدونم شاید علاقه ی شدیدم بهش منو اینطور خرد میکنه.
این چند وقت جدایی برای من از اون موجود لطیف و دوست داشتنیی
ساخته که هر روز تو رویاهام بهش بیشتر نزدیک شدم.
کسی که تمام فکر و ذهنمو به خودش مشغول کرده ...
تمام روز کارم اینه که منتظر باشم تا ببینمش.
دارم به جنون میرسم ... اینقدر علاقه مندیم بهش زیاد شده
که میترسم باهاش باشم ... میترسم از اینکه از دستش بدم ...
حتی میترسم که از اینکه خاطرهاشو با کسی قسمت کرده باشه.
امروز تونستم دوستایی که در طول مدت این جدایی داشته ببینم.
با اینکه به روی خودم نیاوردم تا احساس آرمش و راحتی کنه با من
راحت بوده ولی تو تک تک ثانیه هاش خرد شدم ... شکستم و گریه کردم.
اونقدر تو خودم گریه کردم که دیگه حتی برای خودمم جایی نموند.
چقدر خوشحالم که میتونم بنویسم و گر نه ...
اگه باهاش باشم و روی غرورم پا بزارم و خودمو بشکنم
و از همه چیزم بگذرم میدونم که بهش میرسم ...
ولی دیگه خودم نیستم و اون وقت از خودم بدم میاد ...
ولی اگه بخوام که بروز بدم حتی ذره ای از اون چیزی که
میخوام و واقعا هستم مطمئنا از دستش میدم ...
اگه دوستت نداشتم دنیام دنیایه خودم بود ولی بی تو ...
خدایا کمکم کن که واقعا پشتم خالیه . پاهامو دارم روی آب میزارم
ولی ...
حال کسی و دارم که داره از کوه میوفته ولی هیچ تلاشی نمیکنه
یعنی افتادن شیرینیه ولی اگه ته این جاده به بی تو بودن برسه
به پوچی افتادم.
دلم میخواد داد بزنم و بگم :
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست میدارمت به بانگ بلند
صد حیف که تو فریاد منو نمیشنوی ...
امروز با هم رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت
چون اون میخواست که اینطور باشه ...
کلی تهران گردی کردیم .
احساس میکنم که ...
از خودم برام با ارزش تره.
بازم سلام ...
خیلی وقت بود که دیگه دستم به نوشتن نمی رفت یعنی دیگه حرفی برای
زدن نداشتم. نمیدونم اگه اینجا تو اون روزای سخت همدم تنهاییم نمیشد
چه جوری با خودم کنار میومدم ولی خب خوشحالم ... خوشحالم از اینکه
هر چقدر اون دوران سخت گذشت ولی بهم یاد داد ( البته هنوزم دارم یاد
میگیرم ) که موقعیت هامو به این سادگی ها از دست ندم.
هر قدر بیشتر میگذره میبینم بیشتر از قبل دوسش دارم.
من نیمه ی گمشده ی وجودمو فقط در وجود اون میتونم ببینم.
امروز بعد از ماهها انتظار و دلتنگی بالاخره تونستم دوباره باهاش
صحبت کنم و این یعنی نقطه ی صفر رابطه ....
این بار دیگه سعی میکنم از دستش ندم.
من میگه عشق مثل صحراس ... تپه های شنیش با باد جابجا میشن
ولی صحرا همیشه صحرا میمونه !
آمدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي.....
به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... به خشکي برف ...
مي روي..... بهار مي آید ...به نظر معامله خوبي است....
اميد آن دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...
چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....
زمستان من هيچ گاه بهار را نمي بيند ...
سال نو همگی مبارک ...